من شکستم، به روی خود نیاوردم
میدانستم آزارم می دهی پیش تو نیازردم
تو باور نکن اما من شکستم
حتی صدای پاره های قلبم را شنیدم
تو باور نکن
اما من آزردگی ام را پنهان می کنم
من از جانم گذشتم
چون تو مرگ را برایم آسان کردی
اما تو پوچم مپندار
تنها تر که می شوم بیشتر عاشق می شوم
جانم را بگیر، فرصتی برای عاشق شدنم مگذار
من در خود شکستم
می دانستم به تو نمی رسم
تو زخمهایم را ندیدی
نمی دانی من چه می کشم
پنهانی از حرفهای تو سوختم
تو ندانستی این خاکستر خاموش یک روز آتشش سوزنده بود
تو ندانستی این فاخته رانده از آشیان
یک روز ترانه هایش را برای تو می سرود
یک روز با بالهای کوچک شکسته
تا آسمان تو پرواز کرد و بی تو برگشت
تو ندانستی چقدر غصه خورد از بی حاصلی، از عریانی دشت
تو ندانستی پایبند توام، به سادگی ام خندیدی
تو نخواستی خنده هایم را ببینی و بریدی
تو نشکسته بودی
گریه هایم را باور نکردی
تمام شهر از حال زار من خبر داشت
همه زندگی انتظار است ٬ سخت ترین لحظه های زندگی را سپری
می کنیم . یک عمر منتظریم . روزی که این قلب بایستد انتظار همه
تمام می شود و آرام می گیریم . ما در زنجیره بخت هم سرشت شده ایم
و آسوده نشسته ایم و زمان ها را به هم می بافیم . نمی دانم در خط
سر نوشت که ما شرقی ها اسم آن را قسمت گذاشتیم ٬ کجای خط
هستیم ...
مادر عزيزم
تو اي محرمترين يارم
تو اي مونس وغمخوارم
به نام نامي مادر هميشه دوستت دارم...
مادر عزیزم روزت مبارک
این را بدان
من اینجا در این تنها ترین تنهاییم
بعد از خدا تنها تو را دارم
کم است هر آنچه در این دنیا ست ،
نثار ت ، ای تنها امید زندگانیم
ولی آنچه درون این دل تنها برایت ارمغان دارم
تنها جمله ایست که عاشقانه نثارت می کنم
ای تنها شریک این دل تنها
با تمام وجود دوستت می دارم
دخترت دلبر

باز تنها شده ام به چه اندیشه کنم؟
به اتاقی که برایم چون گور تنگ وتاریک وسیاست
یا به آن خاطره ها که برایم چون دریاست
باز تنها شده ام به چه دل خوش سازم ؟
به سراب بی آب
عشق، پوچ است وتهی
عشق، همچون جغد است
عشق را باید کشت
زندگی قصه ی تنهایی ماست
زندگی واژه ی بی معنی یک خوشبختی ست
زندگی قصه ی پر غصه ی یک زندانی ست
که به حبس ابدی محکوم است
زندگی بازی شطرنجی است
که در آن انسانها
لحظه ای بیش به آخر نرسیده مات اند .

گریه کن جدایی ها مارو رها نمیکنند
آدما انگار برای ما دعا نمی کنند
گریه کن
....حالا حالاها باید از هم جدا باشیمبشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم
گریه کن
منم دارم مثل تو گریه میکنم
به خدای آسمونا گلایه میکنم
گریه کن
تو بختمون یه برف سنگین نیومد
این همه پرنده رد شد،مرغ آمین نیومد!!!!!!!!!
گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداشت
دلای من و تو که به فردا امیدی نداشت
گریه کن،فکر کن دلیلی ندارم
فقط همین.............
واسه فاصله ای که از آسمونه تا زمین
گریه کن سبک میشی
روزای خوش یادت میاد
گرچه تو تقویممون نیستن اون روزا زیاد
گریه کن برای رویایی که قسمت نمیشه
یه شبم سر خدا واسه ما خلوت نمیشه
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
.....واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد
گریه کن برای اولا که عاشقونه بود
حال هم رو پرسیدن فقط یه جور بهونه بود
گریه کن واسه همه واسه خودت برای من
توی بارونی ترین ثانیه ها ، حرفتو بزن
گریه کن تا آیینه شه باز اون چشای روشنت
واسه موندن لازمه
فدای گریه کردنت...

بوسه يعني لذت دل دادگي... لذت از شب . لذت از ديوانگي... بوسه يعني حس خوب
طعم عشق... طعم شيريني به رنگ سادگي... بوسه يعني آغازي براي ما شدن...
لحظه ي با دلبري تنها شدن... بوسه سرفصل كتاب عاشقي... بوسه رمز وارد
دلها شدن... بوسه آتش مي زند بر جسم و جان... بوسه يعني عشق من با من بمان.

تا حالا دلت تنگ شده ، اونقدر که از فرط دلتنگی نتونی گريه کنی ؟
و وقتی دلت ميخواد گريه کنی مدام چشمهات رو بمالی و دريغ از يک قطره اشک ؟
يا از دلتنگی بميری و تا اشکت بخواد سرازير شه يکی باشه که نتونی گريه کنی ؟
يا اينکه اونقدر خدا خدا کنی که بارون بياد و تو بی چتر مسيری رو که هر روز
می رفتی رو بری تا کسی نفهمه که داری گريه ميکنی يا بارونه ؟
يا اينکه مدام دل دل کنی تا شب از راه برسه و تو بالشت اشک بريزی که کسی نفهمه ؟
خوش به حالت که کسی هست که دلتنگ دلتنگيهات بشه .
خوش به حالت که کسی نيست که تو دلتنگ دلتنگيهاش بشی .
خوش به حالت کسی هست که بيشتر از خودش نگران تو باشه .
خوش به حالت که مجبور نيستی دعا کنه تا بارون بياد و زيرش راه بری اونم بدون چتر .

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان !
نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ...
ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...
و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ...
و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ...
و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !
گناهت را می بخشم !
می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان !
نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ... خیلی بی وفا بودی
باز تنها شدم
همدمی پیدا كرده بودم راه دور
دل آرام گرفت با وجود راه دور
شكوه ام خاموش شده با وجود راه دور
چشمانم آرام گرفت با وجود راه دور
باز تنها شدم
راه دور هم چاره نشد
نمی دانم این تنهایی در من جه دیده
راه دور را هم شكست داد
باز تنها شدم
باز تنها همدمم تهایی ایست
بازتنها همدمم غم تنهایی ایست
باز تنها همدمم اشك تنهایی ایست
باز تنها همدمم آه سرد تنهایی ایست
باز تنها شدم

نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی
گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد
گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا.
با من گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی

شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها
دلم تنگ است
بيا بنگر چه غمگين وغريبانه
در اين ايوان سر پوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
واين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
...شب افتاده است و من تنها و تاريكم
و در ايوان من ديريست
در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من !
بيا اي ياد مهتابي !
مانو جان از حضورت ممنون ،عزیزم با توجه به مشکلی که برای صفحه ی نظراتم پیش اومده در حال حاضر نمی تونم برات نظر بذارم. اما وبلاگت رو دیدم وب قشنگی داری تبریک می گم. منتظرم باش در اولین فرصت میام پیشت . راستی اگه آپ کردی خبرم کن.


می بینی سکوتم را ؟
می بینی درماندگی ام را ؟ 1
می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است ؟
می بینی دیگر رویای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند
می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند ؟
میبینی؟
دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد
دیگر حتی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند
دیگر آنقدر بغضم سنگین شده است که توان گریستن نیست.

سلام به همه ی دوستای گلم که تو این روزای برفی من و تنها نذاشتین.
مرسی از اینکه به من سر می زنید . واقعا ممنون از اینکه فراموشم نکردین.
منم به یادتون هستم هر روز به وبتون سر می زنم اما متاسفانه نمی تونم
براتون نظر بذارم راستش سرعت اینترنت این چند روز خیلی پایین نمیدونم
چرا پنجره ی نظرات باز نمی شه . من هم به دلیل اینکه چند تا از دوستان
لطف کردن برام نظر گذاشتن و پرسیدن چرا خبری ازم نیست تصمیم گرفتن
این پست رو بذارم و توضیح بدم . . .
اول از همه از عرفان عزیز تشکر می کنم که تو این مدت من و فراموش
نکرد ، عرفان جان به وبت سر زدم مثل همیشه عالی بود . ممنون که به یادمی.

و اما علیرضا ی عزیز :علیرضا جان وب جدیدت رو دیدم تبریک می گم
وب قشنگی داری در مورده پست آخرت باید بگم . . . حالا یه نظر مفصلی
تایپ کردم که در اولین فرصت برات میذارم.

آناهید عزیز این چند روز یه مقدار سرم شلوغه ولی چشم در اولین فرصت
میام برات نظر میزارم ، دوست عزیز بدون خواستت برام اهمیت داره
منتظرم باش.

پسر تنها چرا از من ناراحتی؟ من که برات توضیح دادم ازم نخواه تصمیمی
رو که گرفتم نا دیده بگیرم .
منتظرم باشید در اولین فرصت به نظرات همتون جواب میدم راستی اگه آپ
کردین خبرم کنید .
دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما
براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …
گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه
نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،
دواي درد تو گريه نيست!
بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...!
با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه
تنهايي!
گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را
به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين
را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت
ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از
گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم!
گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببين!
حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن
خيس و خسته شود؟
اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي
باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو
ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر
نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك
ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت
نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن
چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را
ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!
وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي
اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نمي خوانند ، بغض
آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق
خسته از پرواز !
گريه نكن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از
گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،
سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم
زمزمه كن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!
با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با
گفتن درد دلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود!
ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي
شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه
!من نيز با چشمان خيس نوشتم.
عشقی که هرگز به زبان نیاید
مثل نسیم ملایم ساکت و نامرئی می گذرد
و همه چیز را بر سر راه خود
تکان میدهد
من عشق را به زبان آوردم
و قلبم را برای او گشودم
سرد و لرزان با ترسی مرگبار
و او رفت . . .
بعد ها مسا فری بر سر راهش پیدا شد
ساکت و نامرئی ، مثل باد
و او عشق این مسافر را پذیرفت
نه ، هرگز عشقت را بازگو نکن !
سلام به دوستا ی گلم حالتون چه طوره خوبید که ؟
یه سوال کوچولو. مطالب وبم مگه غمگین ؟
آخه یکی از دوستا ی گل برام نظر گذاشته بود ؛ تو نظرش گفت:
«انقدر غمگین ننویس آدم دلش می گیره»
خوب در جواب به این دوست عزیز باید بگم من که توضیح دادم دلتنگم دل منم گرفته
می خوام از این دلتنگی خلاص شم تنها راه حلش هم دست شماست تا می تونید نظر بدید
اما اگه می خواید نظر بدید و برید همون بهتر که . . .من به حضور فعال و همیشه سبزتون نیاز دارم
بعضی ها نظر میدن اما بعدش میرن و دیگه پشت سرشونم نگاه نمی کنن و دوباره من و تو تنهایی خودم رها
می کنن . یه چیزی رو می خوام صادقانه بگم چون از این آدمایی نیستم که حرفی میزنن تا تو وبشون ثبت
کنن و بره پی کارش می خوام بگم از صمیم قلب تک تک شما رو که میاین اینجا و برام وقت می زارین و با
نظراتتون نشون می دید که حضور دارید دوست می دارم . تا همین حالشام خیلی بهم کمک کردید از همتون
ممنونم . اگه دوست داشتید با نظرتون یه یادگاری برام بذارید، اگه هم حوصله ندارید مهم نیست به خاطر
حضورتون ممنون .
راستی تا یادم نرفته بگم این گل قشنگ رو یکی از دوستای این وبلاگ برام فرستاده
محمد جان ممنون
برای دوست داشتنت محتاج دیدنت نیستم
اگر چه نگاهت آرامم می کند محتاج سخن گفتن با تو نیستم
اگر چه صدایت دلم را می لرزاند
محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم
اگر چه برایم تکیه کردن شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است
دوست دارم
نگاهت کنم . . . صدایت را بشنوم . . . به تو تکیه کنم
دوست دارم بدانی حتی اگر کنارم نباشی
باز هم نگاهت می کنم . . . صدایت را می شنوم

خدا عشق را بهانه کرده بود . . .
و آدم را آفرید،
و بعد حوا را ،
و شاید هر دو را با هم !
کسی به خاطرش نمی آید !
خدا عشق را بهانه کرده بود . . .
و آدم عاشق شد ،
و بعد حوا ،
و شاید هر دو با هم !
کسی به خاطرش نمی آید !
خدا عشق را بهانه کرده بود . . .
و شش روز گذشت . . .
روز را آفرید ،
و بعد شب را ،
و شاید هر دو را با هم !
کسی به خاطرش نمی آید !
خدا عشق را بهانه کرده بود . . .
باران را آفرید ،
و فقط باران را آفرید ،
و شاید اشک را هم !
کسی به خاطرش نمی آید!
و «عشق» را . . .
خدا بهانه کرده بود !!